سلام

روز نوشته های حسین زارع

سلام

روز نوشته های حسین زارع

وقتی متریک نداری توقع نداشته باش اندازه های خودت را داشته باشی مثل این است که از خودت مزرعه نداشته باشی و بخواهی میوه های خودت را بخوری.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۷
حسین زارع مهرجردی

دغدغه شما وقتی دارید توی خیابان قدم می زنید چیست ؟ وقتی در کلاس هستید، وقتی دارید با دوستانتان حرف می زنید وقتی دارید فیلم می بینید دنبال چی می گردید گمشده شما چیست چی چیزی باعث شده شما تشنه این موضوع شوید چقدر تشنه شده اید شما اصلا چقدر می توانید تشنه شوید


پ ن:یکی از دوستان گفت چرا اینقدر کوتاه می نویسی با خودم که فکر کردم دیدم راست می گوید معمولا سوال می کنم معمولا یک ایده کلی مطرح می کنم که خیلی جای حرف زدن داره آره راست می گوید یک بار که خودم هم وبلاگم را خواندم  دیدم ساده نیست که بنشینی و ساعت ها به سوال های بالا فکر کنی و یا اینکه چند صد صفحه درباره اش بنویسی درباره اش تحقیق کنی اما من که هنوز اون دو سالی که رومن رولان برای تنقیح نظریه های اسپیونزا کرد را در ذهن دارم مگر چقدر اهمیت دارد که نظر آدم هایی که از این پنجره به درون این خانه نگاه می کنند چی باشد  ؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۱
حسین زارع مهرجردی

آیا آموخته هایتان را ارزیابی جدید می کنید شاید شرایط شما یا محیط و غیره تغییر کرده باشد ؟

چقدر در استدلال هایتان و ارزیابی شرایط از مفاهیم شکل گرفته در طول زمان بهره می گیرید و آنها را چراغ راه آینده می کنید ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۳
حسین زارع مهرجردی
هوا تاریک بود و مه گرفته، شب بود؛اما او قدم می زد و صدای پایش نه گوش کسی را آزار می داد، نه نوازش و نه حتی حس بی تفاوتی را بر می انگیخت. ولی او به خوبی قدم هایش را حس می کرد.جلو می رفت با وجود اینکه زمین دایره است .
پ.ن:‌عید نیمه شعبان را به همه تبریک می گویم .
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۳۱
حسین زارع مهرجردی

شاید پرفسور لوپین را از هری پاتر به یاد داشته باشید همان پروفسوری که به هری پاتر راه‌ورسم مقابله با نگهبان‌های آسکابان را یاد داد.یک ترم بود و رفت و همیشه در سفر بود.در آخرین سکانس‌های فیلم می بینیم،با تمام وسایلش، تمام زندگی اش را که در سفر بود و برای در سفر بودن بهینه شده بود.(لف‌و‌نشر نا‌مرتب و مرتب)‌ این برای من هم جالب بود اگر  فکر کنید هر لحظه در سفر هستید.چگونه زندگی می کردید.چگونه فکر می کرید احتمالا زندگی عمیق‌تری می داشتیم.دور و برمان را خلوت تر می کردیم آنقدر وابستگی ایجاد نمی کردیم .بیشتر در لحظه زندگی می کردیم.و... نمی گویم همیشه سفر کنید یا همیشه مثل آدمی که در سفر است رفتار کنید اما بعضی از موقع ها هم اینگونه مدل ذهنی داشتن می تواند به شما کمک کند و البته بدون این که تجربه سفر با تنهایی را داشته باشید شاید کمی سخت باشد واقعا این گونه فکر کردن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۶
حسین زارع مهرجردی

پیش نوشت :‌شاید انتهای متن کمی سنگین شود اما متن در ابتدا بسیار می تواند جالب باشد .

شاید خیلی از اوقات این سوال را پرسیده باشیم، جواب داده باشیم، یا حتی ما را به فکر واداشته باشد اما این سوال واقعا چه معنایی دارد جای دیگری بودن،واقعا یعنی چی ؟ چگونه تصمیم می گیریم جای مثلا حسن باشیم یا حسن و یا  نه حسین ؟ و یا وقتی که خیلی کلیشه ای ،از هرگونه اندیشه ای خالی، می گوییم خودم  یعنی چه خودم ؟‌

 لطفا روی این سوال ها بیشتر وقت بگذارید و چه خوب که اینجا هم برای من بنویسیدشان .

بیاید این سوال ها را در شکلی دیگر ببینیم اگر بخواهید کسی را توصیف کنید توصیف نیازمند مشاهده گر است و مشاهده گر با شی وضعیتی می سازد که یکی از آنها می تواند این باشد که آیا مشاهده گر درون شی است یا بیرون آن .که در بستری فراخ تر می تواند صفات دیگری را هم به وضیعت نسبی مشاهده گر و یا شی بدهد .یعنی اینکه آیا من دارم خودم را توصیف می کنم یا خیر دیگری را . دیگر چیزی که می توان انگشت اشاره سویش کشید این است که چرا این چیز تبدیل شده است به وضیعت فعلی اندیشیدن فرد مثلا شما احتمالا به این فکر نمی کنید که باید تکالیف خود را بنویسید اما اگر من از شما سوال بپرسم که آیا تکالیفت را نوشته ای بخش خودآگاه شما آن را زیر چشم می گیرد و از آن آگاه می شود . پس چنین است که در سیر زندگی ما انسان ها (ما نمی دانم چی ها) حوادث تاثیر گذارند در شناخت ما از خودمان و دنیای ما که شناخت ما از آن، تاثیر گذار است بر روی جهانمان.

زیاد دور نرویم  من در انتها فکر می کنم چند نکته مهم را باید در توصیفمان مهم بشماریم تعاریف، مکانیزمهای ساختار، حد سیستم .

منظورم از تعریف این است که مثلا شما کتاب را چه تعریف می کنید آنرا چه می بینید البته این جا می توان یک تقسیم بندی مناسب انجام داد به این صورت که به دو دسته انتزاعی و حسی تقسیم کردش.

مکانیزم ها : نگاهی کلان تر است به این صورت که دانایی (که حتما در مرحله تعریف تعریفی از آن ارایه داده شده است)‌ چگونه در دنیای شما کار می کند مثلا یکی از آنها این است که بگویید با دانایی بالاتر احتمالا موفق پیشگی بالاتری داریم دو نکته دارای نیاز به توضیح است اینکه موفق پیشگی از کجا می آید دو اینکه چرا من کلمه احتمال را به کار بردم برای کلمه موفق پیشگی این است که این مثل علایم در زبانها و اتوماتها است که چیزی است که زاینده است و در ضمن بیانگر چگونگی پیچیدگی ساختار محیط است یعنی بستر چگونه است.اما در مورد «احتمالا» این است که ما چون دانش کافی نداریم پس مجبوریم ساختاری احتمالاتی به وجود آوریم .البته زبان یک مدل ساده شده است پس مقداری که از اطلاعات از دست رفته است برای همین خدا احتمالا می بایست همه چیز باشد که هیچ اطلاعاتی را از دست ندهد البته بدانیم این توصیف در ساختاری انجام شده پس ناقص است و برای همین است که هیچ ساختار منطقی نمی تواند خدا را توصیف کند .البته اینجا حرف بسیار است که آیا توصیف همان اثبات وجود است یا خیر .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۴
حسین زارع مهرجردی

کم من اکلة منعت اکلات .

بسا یک بار خوردنی که مانع شود از خوردنی های بسیار .

پ.ن :‌منبع  حدیث را با آنکه کتاب مبدا آدرس داده بود در کتاب نهج البلاغه پیدا نکردم ولی حتی اگر این جمله از امام علی نباشد باز هم حکمتی است بس خواندنی و جالب .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۷
حسین زارع مهرجردی
داخل هیاهوی بی هدف و پر از غذای دانشجویان در سلف دوستم داستانی را نقل می کرد که برای‌ زندگی ام یک زندگی می ارزید.حالا دو زندگی دارم امیدوارم روزی به اندازه تمام جهان زندگی کرده باشم.و وقتی از دنیا رفتم بدانم برای چه به این دنیا آمده بودم .
داستان ساده بود خیلی ساده مثل زندگی هر روزه ما محدود به یک تعداد عمل این را مارکوس می گفت برای اینکه تقدیس هایش را بشکند برای اینکه لذت هایش را خرد کند .من هم امشب خسته ام ولی می نویسم شاید کسی که راهش گم شده است و به اینجا رسیده،جایی پیدا کند برای لحظه ای ایستادن یا نشستن یا خوابیدن روحش زمان را درنوردد حالات را نیز، حرکات را هم،و تناسب را به سخره بگیرد.و ترکیب بندی جدیدی بیافریند شاید که درست باشد. بگذریم زیاده دور رفتم می بایست برگشتن
داستان ما سه شخصیت دارد سه تیپ، سه تاریخ ،سه زندگی ،سه مرگ ،سه دنیا (و مگر این نیست که به قول نیچه فقط تفسیر های ما از زندگی مهم اند) یکی در روستا می ماند و خوشحال، یکی راننده شهر و روستا و زندگی عادی و دغدغه های عادی و چیزی در میان ،برزخ .و دیگری در شهر با کار خوب ولی همیشه شلوغ همیشه این انتخاب ماست که انتخاب کنیم و بدانیم هزینه هر کدام چقدر است .

پ.ن:‌در جواب یکی از افراد ناشناس که مانند شبح ای رفت و تنها چند کلمه ای گفت سخنش را با این جمله که شیطان درونت را به نمایش بگذار  تمام کرد عرض می کنم که یاد گرفتم چونان آهن تنش را تحمل کنم ولی ساختمانی را بنا کنم و نه چون خمیر تنها به هرچیزی که رسید بچسبد و فایده اش این باشد که درونش را هرگونه بفشاری بیرونش به همان شکل درآید.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۰
حسین زارع مهرجردی

دختران شهر

به روستا فکر می‌کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می‌میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می‌کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می‌میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟


پ.ن:‌این را اینجا نوشتم که یادم باشد از این آدم بیشتر بخوانم.
پ.ن۲:‌فکر کنم به این لیست خیلی آدم های دیگری هم بشود اضافه کرد .(منظورم افرادی است که شاعر برشمرده )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۰
حسین زارع مهرجردی
وقتی فیلمی از زندگی نامه فایمن را دیدم و این جمله را با حالتی که انگار خیلی مهم است می گفتند «او تا آخرین لحظات عمرش کار می کرد و با چه شور و اشتیاقی » با خودم فکر می کردم خود فایمن چه حسی داشته است. بالاخره اگر دنبال این هستی که بدانی فرد برای چه این کار را کرده است نیاز است که از علت درونی ای که این کار را کرده است آگاهی داشته باشی . نه اینکه بقیه چی فکر می کنند  بعد دیدم که انگار فایمن داشته کاری که دوست داشته را انجام می داده شاید یکی دیگر در این دوران می رفت دنبال زنبارگی ، مشروب ، هیجانات شدید و غیره ولی کاری که فایمن انجام داده است مطلوب جامعه ما و خود ما بوده است با این که در منطق کاری فرقی با اون که در این دقایق رفته دنبال مواد مخدر نداشته است . اگر شما بودید در این لحظات چه کاری می کردید فکر می کنم این مهم ترین وجوه  پنهان شخصیتی شما را نشان می دهد.دوستی داشتم که مهم ترین خصیصه شخصیتی اش وحشی بودن بود البته افتخار هم می کرد . و اگر در زیر فشاری قرار می کرد دوباره این شخصیتش بروز می کرد. و من اون جا فهمیدم که پایین ترین لایه شخصیتی اش چیست خیلی وقت ها ما هم در لحظات سخت متوجه می شویم که چه کسی هستیم .داشتم کتابی می خواند این را یاد گرفتم . بیایید یک آزمایش انجام دهیم ۸ کلمه در بالای صفحه و ۸ کلمه در پایین صفحه بنویسید بدون فکر کردن مثل تداعی آزاد فروید بعد بیاید از هر دوتا کلمه یک کلمه استخراج کنید تا به ۴ کلمه برسید روی این کلمات دقت کنید  معمولا چیزی از شما را نشان می دهند .

     ولی این سوال را مشخص کنید اگر به صورت ناگهانی یک ساعت وقت به شما بدهند با آن چه می کنید؟
            (به نظرم این سوال علاقه اصلی شما را مشخص خواهد کرد در ادامه زندگی دنبالش بروید.)‌
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۶
حسین زارع مهرجردی